درد عشق و انتظار
دارم زان شب یادگار
در آن شب سرد پاییز
آهنگ سفر می کردی
از رهگذری محنت بین
دیدم که گذر می کردی
درد عشق و انتظار
دارم زان شب یادگار
تو رفتی و دلم غمین شد
قرین آه اتشین شد
از آن شبی که بر نگشتی
جهان که شادی آفرین بود
به چشم من غم آفرین شد
از آن شبی که بر نگشتی
در آن شب سرد پاییز
آهنگ سفر می کردی
از آن شب سرد خزان شبها گذشته
داستان باده و مینا گذشته
روزگاری بر من تنها گذشته
از آن شب سرد خزان شبها گذشته
داستان باده و مینا گذشته
روزگاری بر من تنها گذشته
تو رفتی و دلم غمین شد
قرین آه اتشین شد
جهان که شادی آفرین بود
به چشم من غم آفرین شد
از آن شبی که بر نگشتی
تو رفتی و دلم غمین شد
قرین آه اتشین شد
از آن شبی که بر نگشتی
جهان که شادی آفرین بود
به چشم من غم آفرین شد
از آن شبی که بر نگشتی
از آن شبی که بر نگشتی
میدانم تویی......
در گلویم باز غوغایست ، میدانم تویی
ناله ی از جنس فردایست ، میدانم تویی
آنکه در من شعله میکارد ، سبزم میکند
آتشی در روی دریایست ، میدانم تویی
من که معنی میشوم در دست های عاشقی،
در شب دردم مسیحایست ، میدانم تویی
باز امشب در دلم توفان هجران و غمست
سینه ام را شوق مولایست ،میدانم تویی
آنکه در دستان من از عشق دردی کاشته
باور جان را اهورایست ، میدانم تویی،
غمسکوتم ناله میگردد تا دیوانه گی
ناله ام در دست صحرایست ، میدانم تویی
در دل دشتی که میسوزم ز درد تشنگی
قطره ی باران دلاسایست ، میدانم تویی
دلم تنگ است
دلم در چنگ تاریکیست
خبر از آفتابم نیست
زمین و آسمان
دلتنگی ام بی تو
به جای صبح
صدای تلخ خاموشی ست
نفس ببریده اند آهنگ باغم را
ز سرو لاله ی باغم
به غیر از سایه ی موهوم تنهایی نمی بینم
صدای خنده ی معصوم صبحم ، بیصدایی هاست
دلم زندانی قانون هجران است
تو ای خورشید صبح من
تو میدانی که بی تو شام تاریکم
صدای خنده های تو
برویم میگشاید از طلوع دربی
برایم هدیه ی لبخند می آرد
و من از زندگی لبریز میگردم
خدا در دستهای تو
نهاده مرهم تنهایی هایم را
خدا در چشمهای تو
نهان کرده
تسلی را
و رازگرم آرامش
نهان در دستهای توست
و بی تو
تلخ و دلتنگم
وبی تو
با طلوع صبح هم
هر لحظه در جنگم
تو ......
عشق را دردل شب جار زدم
و به نامت
سر هر کوچه چراغی
ناگهان روشن شد
آسمان تاجی شد
پر ز مرواری نور
بر سر دختر شب
و دلاویز ترین بانگ سکوت
خنده ی مست تو بود
که در آن راز صمیمیت شب
کوچه در کوچه
به مهمانی غمها میرفت
شب دگر بستر ناروشن اندوه نبود
و به هر خانه سر هر سفره
شمعی از عشق برافروخته بود
زندگی بار دگر
در دل کوچه و پسکوچه ی شب
جاری بود
شب و شبهای دگر خواهد رفت
یاد چشم تو چراغی در دست
راه تنهایی تاریک مرا
روشنی خواهد کِشت
راز غوغایی چشمان ترا
هر کجا قصه کنم
قصه ی عشق به هر کوچه
شروع خواهد شد
بنام یگانه عالم
سلام به یگانه هستی.....................
وقتی تو نیستی نه هستهای ما چونانند که باید...... نه بایدهای ما.............مثل همیشه حرف آخرم را وآخر حرفم را با بغض فرو میخورم.......
عمریست لبخندهای لاغر خود را در دل مدفون ساخته ام برای روز مبادا......
اما کسی چه میداند ...شاید امروز نیز روزمبادا باشد....................
خیر مقدم ....به صفا آمده ای .................
خوش گذشته................... خدار وشکر
امیدجانم ز سفر بازآمد شکر دهانم ز سفر بازآمد
عزیز آن که بیخبر به ناگهان رود سفر
چو ندارد دیگر دلبندی.......
به لبش ننشیند لبخندی......
چوغنچه سپیده دم شکفته شد لبم زهم......
چو شنیدم یارم باز امد...... ز سفر غمخوارم باز امد
همچنان که عاقبت پس ازهمه شب بدمد سحر ناگهان نگار من چنان مه نو آمد از سفر
من هم پس ازان دوری بعد ازغم مهجوری یک شاخه گل بردم به برش.............
بردم به برش...............
یگانه هستی .........
از آمدنت اگرخبر داشتمی(یگانه........)
در رهگذرت گل وسمن کاشتمی
نگذاشتمی که پا نهی بر سر خاک
خاک قدمت به دیده برداشتمی
گلم به خونه خوش اومدی..............
خیر مقدم به صفا آمده ای.............
می بینم که....................
خودت اعتراف کن............
مگه قرار نبود..................خودت میدونی میخوام چی بگم............
آی آی از دستت..................
ای مسافر سفرت بی تشویش
كدامین سخنم بوی دلتنگی داشت ای مسافر سفرت بی تشویش

